سینه مالامال درد است ، ای دریغا ... مرهمی ...



واژگان من ، چراغ های پاهای تو اند

فان مع العصر یسرا ...

هر کس روزی به سکوت مبتلا خواهد شد . شاید برای من آن روز فرا رسیده باشد .
تو چه می دانی .. دردی به دل مراست مداوا نمی شود ...
وقتی خواستم برای نیمه ی شعبان پستی بگذارم ، این امر برایم روشن تر از پیش شد .
به گمانم دیگر دیر شده... مدام در فکری هستم ... انتظاری خاموش ، بی که بدانم چطور راهی برای
نجات خواهم یافت ... و یا چه کسی مرا یاری خواهد کرد . سرگردانی عجیبیست .
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ؟ ره ز که پرسی ؟ چه کنی ؟ چون باشی ؟......
حالا عزم رفتن کرده ام و التماس دعا دارم ... اگر قابل بدانید .
روزها و شبهای باشکوهی برایتان آرزو می کنم .
حلال کنید ... التماس دعا
یا علی


چون زمان آن شد تا آن آیه ی ناب پای به عرصه گیتی نهد...
کعبه .. خاستگاه دلدادگان ، از شوق سینه چاک کرد ،
و او را از دامن مادر بربود ... !
میلاد امیر المومنین ، علی (ع) مبارک !
یا علی

بخدا قسم که اول او بود ...
انگار که عمق دلم را پیش تر ها اندازه گرفته بود .. بی که بدانم !
آمد و شیرجه زد همان جایی که پیش تر می دانست برایش جا هست ...
من که نمی دانستم ...
هر چه گفتم برو .. گوشش بدهکار نبود
من حتی گریختم .. نرم .. بی صدا ..
اما او پیدایم کرد ... سوک سوک !
بخدا قسم که اول او بود
دست بی جان مرا گرفت و هی دنبال خودش کشید ... هی کشید ... هی کشید ...
تا به خودم آمدم .. گم شده بودم
نه .. نه .. اصلا جای تاریکی نبود !
سپیده دم بود بجان شما !
من اصلا ناراحت نبودم اما از شما چه پنهان ..
گاهی از شدت روشنی هول برم می داشت !
نکند سراب است .. ؟ ببینم .. من بیدارم ؟!!
آخ چقدر طولانی بود .. و چه شیرین .. و چه روشن .. و چه خوب .. و چه ...
حالا چه بنویسم ؟
نوشتن پایان برایم همیشه سخت بوده !
خب ... او رفت !
گمانم همین کافیست ...







